پیغام گیر خونه حافظ اینا: رفته ام بیرون ز کاشانه ی خود غم مخور تا مگر بینم رخ جانانه خود غم مخور بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگزاری پیام آن زمان کو باز گردد خانه خود غم نخور
تركه به رفيقش مي گه من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه ببرش باغ وحش. فردا رفقيش مي گه برديش؟ تركه مي گه : آره . تازه امشب هم مي خوام ببرمش سينما
چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو ميگذارند؟ چون كار از محكمكاري عيب نميكنه
چرا مار نميتواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد كه براي خداحافظي تكان دهد
براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ بايد قبض آن را پرداخت نكرد
آخرين دنداني كه در دهان ديده ميشود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي
چطور ميشود چهارنفر زير يك چتر بهايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند
اگر سر پرگار گيج برود چه ميكشد؟ بيضي
اگر كسي قلبش ايستاده بود چه ميكنيد؟ برايش صندلي ميگذاريم
چرا لكلك موقع خواب يك پايش را بالا ميگيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، ميافتد
چرا دود از دودكش بالا ميرود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد
چرا دو دوتا ميشود پنج تا؟ چون علم پيشرفت كرده
اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق
چه طوري زير دريايی لرا رو غرق ميکنن؟ يه غواص ميره در میزنه
ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بيهنر داده است
خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچگوشتي بره
اگه يه نقطه آبي روي ديوار ديديد كه حركت ميكند چيست؟ مورچهاي است كه شلوارلي پوشيده
يك ترك را چگونه براي هميشه ميشود سر كار گذاشت؟ در دو روي يك كاغذ مينويسم: لطفاً بچرخانيد
چرا تركها نميتوانند يخ درست كنند؟ چون آنها هميشه دستورالعمل تهيه را فراموش ميكنند
چرا تركها هميشه 18تايي به سينما ميروند؟ براي اينكه براي زير 18 ممنوع بود
اگر در يك موسسه سطح بالا يك ترك ببينيد به او چه ميگوييد؟ يك بازديد كننده
چرا تركها با دو دستشان دست ميدهند؟ چون فرق دست راست و چپشونو بلد نيستند
چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نميشه؟ براي اينكه ته دمش «گره» داره
نظر یادتون نره![]()
و حرفهای هست بریا نگفتن
حرفهایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرو نمیارند
حرفهای شگفت زیبا و اهورایی همین هایند
وسرمایه ی ماورایی هرکسی
به اندازه ی حرفهایی هست که برای نگفتن دارد
حرفهای بی تاب وطاقت فرسا
که همچون زبانه های بی قرار آتشند
وکلماتش هریک انفجاری رابه بند کشیده اند
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند
اینان هماره درجستجوی مخاطب خویشند
واگریافتند یافته می شوند ودرصمیم وجدان او آرام می گیرند
واگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند واگراورا گم کردند روح را ازدرون به آتش می کشند
ودمادم حریقهای دهشتناک عذاب برمی افروزند
هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست
هرکسی را نه بدانگونه که هست احساس می کنند بدانگونه که احساسش می کنند هست
وعظمت همواره درجستجوی چشمی است که اوراببیند
وخوبی همواره درانتظارخردی است که اورا بشناسد
وزیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق بورزد
وجبروت نیازمند اراده ای که دربرابرش به دلخواه رام گردد
وغرور درآرزوی عصیان مغروری که بشکندش وسیرابش کند
وداشتن نیازمند طلب است وپنهانی بی تاب کشف وتنهایی بیقرار انس
وتنهایی بی قرار ِانس.........وتنهایی بی قرار ِانس
کویر- دکترعلی شریعتی
.

نظر یادت نره ها

همه جا تاريکه اما صدای آب هنوز توی گوشم زمزمه می کنه از تاريکی
نمیترسم
هيچ جا رو نمی تونم ببينم
فقط توی خيالم تو رو می بينم که کنار دريا داری راه می ری
و همينطوری از من دور و دورتر می شی
وای خدای من ،طاقت دوريتو ندارم صدات می کنم
صدامو نمی شنوی فرياد می زنم باز به رفتنت ادامه میدی
گريه می کنم ،قسمت می دم اما حتی برنمیگردی نگاهم کنی
نمی دونم ، نمی فهمم مگه قرار نبود تا آخر راه باهم باشيم؟
مگه نميدونی که من چقدر از تنهايی می ترسم؟
همينطوری منو تو اين تاريکی تنها گذاشتی و ميری

مي خواهي بروي، بي بهانه برو، بيدار نکن خاطره هاي خواب آلوده را.
صدايت همان صدا، نگاهت ناتني
مي روي اگر، بگذار بيگانه بماند صدايت هم.
تو گل رها شده در آغوش دريايي، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزي
محبت ساختگي ات، همان سند جعلي.
پهن مي شوم به سان راهها بر گامهايت
و التماست کنم؟
اين، ممکن نيست!
شکستني نيست وقارم همانند قلبم
پستي وآن گاه زندگي، روزگار خوشي نيست!
نمي گويم تو کوه سرفرازي، خم شو
نمي گويم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردي است در دستان تو
و نه من گدايي دست گشوده فرا روي تو.
مي خواهي بروي...
اين راه، اين هم تو ...
تنها بدرقه ات خواهد کرد يک جفت چشم.
اگر رفتي، بدان، خواستي برگردي هر گاه
بسترت بالشي خاردار خواهد بود.
مي خواهي بروي
نه حرف بزن، نه چيزي بگو !
نيست شو چون غريبه ها در مه و دود
دلبسته چه چيزي بودي، که نتوانستي بگويي
و اکنون در پي ديدن هزار عيب مني.
مي خواهي بروي
بي بهانه برو
بيدار نکن خاطره هاي خواب آلوده را.
صدايت همان صدا، نگاهت ناتني
مي روي اگر
بگذار بيگانه بماند صدايت هم.
به دعوت دوست عزیزم جناب گرگ مهربون وارد بازی آرزوها می شویم ...
تا به حال
سنگ هيچ نگاهی
شيشه بلورين روياهايم را
نشكسته بود
و شراب هيچ چشم غصه داری
كاسه صبرم را لبريز
نكرده بود
داشت یادم می رفت آرزوهائی هم داشته ام .... پس از گرگ عزیز ممنونم که با وارد کردن من به این بازی من و بازم به فکر انداخت ... می سی گرگ عزیز ...
هر چند می گن : آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و اونا رو از خدا بخواه. خدا یادش نمی ره اما تو یادت می ره که چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بوده.
روانشناسی می گه آدما اغلب به سه دلیل حاضر به تحمل شرایط خیلی سخت هستند : 1- به دست آوردن چیزی. 2- سلب چیزی. 3- تجربه ی چیزی.
این دقیقا یعنی آرزو , یعنی امید.
مراقب آرزوهامون باشیم.
بارها برای هممون پیش اومده که وقتی خیلی دلمون آش می خواسته و به زبون آوردیم ,چند لحظه بعد همسایه با یه ظرف آش در خونمون رو زده. بعد می گیم : کاش از خدا چیز دیگه ای می خواستم...
آدمی ساخته ی افکار خویش است. امروز همان خواهد شد که دیروز می اندیشیده. (آرزو می کردی.)
۱) آرزوی سلامتی و تندرستی و شادی و نشاط و بهترینها برای خانواده ی کوچیک و مهربونم مخصوصا پدر و مادر عزیزم و خواهر گل و شیطونم
۲) اینم برای طناز گلم و فهیمه ی دوست داشتنی ام :
آرزویم این است
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق ان که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوستت می دارد
به همان اندازه
که دلت می خواهد
۳) آرزوی بی آرزوئی ... رسیدن به آرامش ... حتی اگه به صورت خواب ابدی باشه ... که برای این یکی ممنون خدا هم می شم ...
۴) آرزومند آروزهای دوستانم ( یعنی دوستام به آرزوهاشون برسن ... به بهترینها ) دائی حسین عزیزم ... احمد عزیز ... سیمای مهربون ... میعاد جان ... رضا عزیز ...جناب سید احمد ....جناب مهدی ... الهه جونم .... فرزانه جونم ...... مریم گل... داداش محسن عزیز ...داداش محمد عزیز ... رها عزیز ... مهرزاد عزیز ... آقا صادق ... مهناز گلم ... سمانه ی دوست داشتنی ... سعید مهربون ... سیامک جان ... امیر عزیز و خلاصه همه ی دوستای گلی که برام خیلی عزیزن ..... خدا کنه به همه ی آرزوهاشون برسن و گل خنده هیچ وقت لب اونا رو ترک نکنه ....
5){ ... } اینم آرزوی پنجمم ولی توقع نداشته باشید این یکی رو بگم ها ...
حیفم آمد آرزو کنم که
آرزو کنی مرا
حیفم آمد از نگاه تو که
جستجو کنی مرا...
چگونه کوتاه بسرایمت؟
می دانم قهوه ای که تو می نوشی
با من و پیشانی و سرنوشتم
هیچ نسبتی ندارد
و قسمت من از تو
تنها ٬ حسرت است و فالهای حافظی که جواب نمی دهند!
با اینهمه
هر روز قانون نسبیت انیشتن را
مرور می کنم
شاید ...
حسش كردم...
گناه خوردن سيب را مي گويم!!!
پشيمانم؟ نمي دانم
باز هم سيب را گاز خواهم زد
گناه خواهم كرد..
.ادامه خواهم داد..
.بالاخره سيبي باقي نخواهد ماند...
من و سيب تمام مي شويم ....

چشمش
خطوط فکر مرا
اشغال کرده است.
.
به سرم زده که فراید سر کنم
از این سکوت گره خورده در پیچ و تاب حنجره خسته نه در مانده ام
اما دریغ ...
جائی برای نفس کشیدن نمانده است
چه برسد به ارتعاش تارهای به اصطلاح صوتی ...!
.
.
خاطراتم را در زورق فراموشی خواهم پیچاند ...
ولی هنوز راهی برای پیچاندن خود نیافته ام ...

نظر یاد نره ها عزیزم ....
چون لبهائی خشک
چسبیده بر شیر آب
در حسرت توام
چون چشمانی به آسمان در پی چهره ی مهتاب
دنبال توام
چون کودکی در جستجوی سینه ی مادر
بیتاب توام
هر لحظه چون شهوتی آتشین
تو را هوس می کنم
و همچون درد مادری از نه ماهگی فرزند
زجر دوریه تو را می کشم
تو ای نطفه ی حس وجود زندگی در من
دوستت دارم
![]()











اگر سکوت این شب تاریک مجالی دهد میخواهم بگویم
سلام
امروز
خیال آمدن تو را دردفتر زندگی ام ثبت کردم
همین
فقط
خواستم برایت بنویسم
اگر شبی از پس سکوت نگاهی به تو گفت
که من بیگاه آمدنت شدم و گریستم
تو دلواپس تنهایی من مشو
نمیدانم چرا بهار زندگیم سرتا سر بارانیست
می بینی
چه خطوط تاری
که در گذر گریه ها بر چهره ام نشسته؟
بگذریم
هر جور که تو راحتی
من قانع ام
در همان دایره دور دست خود بمان
همین سوسوی تو
در این بن بست ستاره های غریب برای تنهایی هایم کافیست
توقعی از تو ندارم
فقط برای لحظه ای دستانت را به عنوان امانت به من بده
این
آخرین قرار میان نگاهایمان است
فکر میکنم شبیه افسانه ها شده ای
یادت هست وقتی این جمله را شنیدی
تبسم زیبایی بر لبانت نشست
افسانه ی زیبای من
میترسم
میترسم بی تو آنقدر در غربت گریه ها با قی بمانم
که دیگر از سکوی زندگی و ماندن در این بین
سقوط کنم
خداوندا نمی خواهی اگر با چشم رحمت بنگری در من
برای این مصائب راه فرجامی معین کن
.
![]()
همه شب خداوند بیان بودم
ولی امشب زبانم بر نمی گردد
![]()
مطمئن باش و برو
ضربهات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگيام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم
![]()
بیا لبخند بزنیم
بدون انتظار پاسخی از دنیا
و بدان که روزی روزگار آن قدر شرمنده می شود
پاسخ لبخند که به جای
تمام ساز هایمان می رقصد
![]()
نفرتی در کار نیست
ادم ها همین اند
خوبند ولی محبت نفهمند
اما نه
شاید خواسته های من بالا بود؟
راستی انتظار احترام عجب زیاد بود!!!!!!!
![]()
خودکار هم
خود ٬ کار است که می نویسد
وگرنه
از این دست که در آستین من است
بعید است
نوشتن راز بلند نیاز.






گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد
نيستي تا ببيني که شقايق هم مرد
ديگه با چه چيزي کسي رو دلخوش کرد
يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا
تا مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و چشم به راه
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غم ها باشه
يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست
دل تنهايي تان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه
نيست که تازگي بده به اين دل تنهايي من
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
کاشکي دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترم
تو خودت گفتي بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
میان بود و نبودنش یک حرف فاصله است ! به همین سادگی !
و من ....
روز و شب جریمه ی سنگین رفتنت را پرداختم ! و جز اینکه دل روزی
هزار بار خراش افتاد ٫ کسی نفهمید که از ب ٫ بودنت تا ٫نون نبودنت
فاصله تا بی نهایت بود .

نمي دانم محبت را بر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود
بر روي چه گلي بنويسم که هرگز پرپر نشود
بر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود و
بر چه آبي بنويسم که هرگز آلوده نشود

نظر یادت نره









































































































درخلوت من نگاه سبزت جاریست
این قسمت بی تو بودنم اجباریست![]()
افسوس که نمی شود کنارت باشم![]()
بی تو هر لحظه و ثانیه من تکراریست
.
.
آن زمان که عاشق می شوی
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی که تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و يخبندان با تو می ماند..
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زيباست .....
و آن زمان که کسی در فراسوی خيال تو نيست
و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
تنها اوست که به تو
آرامش خيال می دهد.....
خدايا از عشق امروزمان براي فرداهامان چيزي کنار بگذار..
براي آن روزي که فراموش ميکنيم عاشق بوده ايم ...
يک مشت... اندازه ي يک لبخند..يک خاطره اندازه ي يک نگاه ..
تا دوباره بشکفد تا دوباره ببارد و سيراب گرداند همه ي روح و قلب و جانمان را...
روزي زلپ يار كردم بوسي
گفت:هم بي ادبي و هم لوسي
گفتم گناهم چيست كردم بوسي
گفت: لب را ول كردي و لپ ميبوسي

دلم میخواد برم یه جایی بالای یه کوهه بلند..
خلوت... هیچ کیه هیچ کی نباشه.. ساکت... اروم.... صدای اب بیاد.. زیر پام تا چشمم کار میکنه سبز باشه... بعد بلنده بلند داد بزنم بگم : دوست دارم... داد بزنم بگم تنهام... خستم... دلم فقط ترو میخواد.. حوصلم سر رفته.. چقد بده ادم تنها باشه... چقد بده حسرت دیدار به دل ادم باشه... دوست دارم.. دلم برات تنگ شده... خیلیه خیلیه خیلی....
دلم می خواد بفهمی
دیروز تا می توانستم برای خودم گریه کردم
دیروز گریستم
برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم ،برای صبوری ام
برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و
موجب شده بود، انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیزهمان رفتار را با خودم داشته باشم
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران را دوست بدارم گریستم
برای تمامی کارهایی که فقط و فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و آنها نفهمیدند
و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی و خستگی بی حد چیزی نبود
دیروز گریستم
هم برای خودم هم برای تو
چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد
دیروز گریستم نه از سرحسرت ..........
گریستم
به این خاطر که رنجیده بودم،به این خاطر که مرا رنجانده بودند،
به این خاطرکه من ِ رنجورراهی نداشتم
درمیان اشکهایم خدای خود را شکر می کردم که نگذاشت قلبم را ازدست دهم
و به دستهای نا امن بسپارم ..............نگذاشت قلبم فرمانروای جسمم شود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم وعقلم به تمامی چیزهایی که نیازبود بدانم،واقف بود
روحممی دانست که چه خواهد شد و من نسبت به نجواهای روحم بی توجهی کردم
آن هم فقط به خاطررضایت او ...................و دیروز او...........................
دیروز با تمامی روحم گریستم و آن را راضی کردم
دیروز به خاطر همه چیز گریستم
اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم ......................................
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و اهم را نمی بینی
سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما ! مگر طرز نگاهم را نمی بینی ؟
سیه مژگان من موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من ! روز سیاهم را نمی بینی ؟
گناهم چیست جز عشق تو ؟ روی از من چه می پوشی
مگر ای ماه من ! چشم بی گناهم را نمی بینی؟
بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ حسد این عشق را از ما گرفت
شادمانی بود و من بودم ٬تو بودی عشق بود
مرغ بخت امد به بام خانه ام اما پرید
دولت عشق تو را ایام داد اما گرفت
جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت
ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت














سلام
خوبین دوستان
من خود کشی کردم
ولی بازم کسی برام نظر نمیده
آخه چرا؟
همتون رو دوست دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند
